تبليغاتX
قهوه تلخ

قهوه تلخ

ادبی

تصویر تو از انزوای تنهایی ام پر می کشد

 تنها خاطره ای هستی و

تنها

آهی

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت توسط ع.ا |


به سادگی ...

کلاغ های خیالت از تنهایی ام پر کشیدند ...

                                                          به همین سادگی

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت توسط ع.ا |


برخاسته ام

من آتشم

ز اسپند زاده ام

ز البرز پر برفم

تا سحر استاده ام ...

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت توسط ع.ا |


شاید دیگر نباید می نوشتم هرچند دست تطاول روزگار غم گران سنگی نصیبم کرد ... اما همیشه دوست دارم بنویسم و به قول مارکز زنده ام که روایت کنم ... این وبلاگ نخستین بار برای کسی که بسیار دوستش داشتم ایجاد شد . اما دست هجران ... و خیانتهای اهریمنی ... نمی دانم هرچه اسمش را بگذارید .

به هر حال من زنده ام و دوست دارم بنویسم . و عاشقی هم کار ماست پس باز کن دکان که وقت عاشقی است...

علی

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت توسط ع.ا |


طعم گس لبانت طعم کدامین پاییز عمرم است؟

تاوان گناه کدامین سیب بهشتت را می کشم که بوسه هایت را پنهان می کنی؟

پاییز از راه آمده و من به دیدار بوسه هایت دل خوش دارم

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت توسط ع.ا |


تنهايي همين است ... تكرار نامنظم من بي تو

بی آنکه بدانی ...

برای تو نفس می کشیدم

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت توسط ع.ا |


بهار از را رسیده ...

بی آنکه بدانم  کجای زمان زمینم ...

بی آنکه بدانم ...

شاید زمین ایستاد ...

شاید زمان من بازگشت ... شاید زمین چرخید به روزی که دستهایت در دستان من بود ... شاید....

سرم گیج می رود ... زمین می چرخد ... و زمان ترا از من می گیرد ...

                                                                                 سرم گیج می رود...

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت توسط ع.ا |


 

 

هنوز در سفرم...

هنوز باید سفر کنم ...

هنوز باید خیال بوسیدنت را از سر بیرون سازم ...

هنوز باید به سکوت من بایندیشم

تنهایی همین است ...

تکرار مبهم لحظه های من بی تو...

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت توسط ع.ا |


از كدام سو آمده اي ؟

بر لبانت كدام سرود جاري است؟

من ديرگاهي است از ياد برده ام بوسه هايت را كه طعم شعر را دارند و موهايت كه بهشت را به من باز

مي گردانند...

دستانت را به من بده من هنوز هم به ياد دارم وسوسه نگاهت را ...

برايم بخوان ...

سرود اساتيري را ...

صدايم كن ...

مي خواهم فريادت كشم ... عشق من

مي خواهم ترا نفس بكشم ...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت توسط ع.ا |


وه چه خجسته نو رسيده ...

سيزده ...

روزي دگر اورمزد مهر گسترانده

برخيز...

بامدادان ...

سبزه ها را آب زن ...

ايزد اناهيتا ايستاده ...

سبزه را برگير ...

تو هم چشمانت را بربند ...

آرزويي كن ... آرزويي به پاكي آبهاي روان ...

سبزه را بر آب انداز ...

با خدا سخن گو ...

شايد به ياري اش آنها كه  رفته اند باز گرند ...

سبزه بر آب زن  اناهيتا چشم بر راه است ...

 

قدری دیر شد اما سبز بودن همیشه زیباست...

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت توسط ع.ا |


تو جاده ندیده ای 

دو خط موازی که به هم نمی رسند...

دیگر برای تو نمی سرایم که به مرگ جاده ها نمی گریی...

                                 

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت توسط ع.ا |


براي رفتن تنها دو كلمه كافيست

خدا نگهدار...

هيچ واژه اي به اين ابهام نيست ...

من رفتم ...

***

در انتظار كلمه اي هستي ...

حرفي ...

سخني...

و همين چند خط ساده ...

***

به سكوت ننشسته ام ...

ايستاده ام ...

مي نگرم ...

به آنجا كه چشم دارمت ...

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت توسط ع.ا |


برايم  ترانه اي بخوان...

مي خواهم بيدار شوم

بيدار...

مست از خانه برون روم ...

برايم ترانه اي بخوان ...

مي خواهم ...

از زبان تو لمس كنم ...

راستي را ... درستي را ...

تا جهان سر نيامده ...

برايم ترانه اي بخوان ...

بگذار عاشقت بمانم ...

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت توسط ع.ا |


 

 

برایتان چشمانی آرزو کردم به بلندای کوه دماوند ...

یزدان ارت به پرست دوست داشتنتان می نشیند ٬ آنگاه که در چشمان هم می نگرید .

عشقتان تا ابد پاینده باد ...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت توسط ع.ا |


كاش سودابكان توراني

اهريمنان تهي از مهر

مانند تو زاده مهر

زاده ميتر

مانند آب داييتي پاك

چونان اشا

مانند تو مهر بانو بودند ...

مهر را مي ستايم

كه دشت هايي فراخ دارد ...

كه مهر را

كه تو را دارد ...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت توسط ع.ا |


سودابه ای

که چنین دروج افکن شده ای

اهریمن درونت لانه ساخت که پیمان شکستی ...

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت توسط ع.ا |


اگر دستانت سرد نبودند

به خزان عشقمان نمی نشستی ...

می دانم از یاد برده ای گرمای دستانم را ...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت توسط ع.ا |


کدام زاده دیو چشمان ترا شبانه از من ربود؟

خاک کدام توران خاکی غربت را به سرم پاشید؟

آه از دست فلک ...

آه ...از جفای تو ... آه از اهریمنی که در تو خانه ساخت ...

آه...

 

+ نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت توسط ع.ا |


برای دستان سردت ... من گرما  می آورم ... اینقدر به سردی میاندیش ...

 در همین پاییز هم می توانم  عاشقت باشم ....

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت توسط ع.ا |


كاسه اي از آب آوردم ... ايزد اناهيتا را به پرستت خوانده ام ...

آب را پشت سرت ريختم ... چشم به راهم تا باز گردي بانو...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت توسط ع.ا |


اينجا چراغي روشن است ...
به دنبالت در انزواي تاريكم مي گردم


HOME
E-Mail
Night Skin


Archives

آبان 1388

اردیبهشت 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386


Links

فصل اول
نایت گالری
قالب های نایت اسکین


آمار وبلاگ
کاربران آنلاین:
بازديدها :


Design by : Night Skin


>